خرید بک لینک

هنوز تمایل عجیبی به فحاشی و ناسزا گفتن دارم. دکتر چند ماه پیش بهم گفت که مشکلی نداری فقط دیواره قلبت یکم ضخیم شده و البته چیز مهمی نیست، احتمالا بخاطر زندگی نشیمنی و زیاد پشت سیستم نشستنه. یه فکر شبه علم طور از ذهنم رد شد که شاید دلیل این بی حسی و شاد و غمگین نشدنم شاید ضخامت دیواره قلبم باشه. حرف مفت شاید.

حوصله هیچ آشنایی رو ندارم، حال حرف زدن با مردم رو ندارم، امروز برای اینکه به یه مغازه دار که میشناختمش سلام نکنم یه خیابون زودتر از مسیر اصلی پیچیدیم داخل و چندتا خیابون فرعی رو که رد کردم یه نوزاد گربه پیدا کردم که داشت کور میشد، یه چشمش بسته بود و پر از عفونت بود و مورچه ها دورش میچرخیدن و انتظار مرگش رو میکشیدن. وقتی بهش رسیدم تلو تلو خودشو بیم دوتا کفشام رسوند و چند بار صدا داد و خوابید؛ برداشتم بردمش دامپزشکی که همیشه سگهای خودمو میبرم، عفونت چشمشو خالی کرد، قطره ریخت براش و کلی شیر بهش دادم خورد و الان هم میبینه و هم راحت میخوره و میخوابه. سگهام هم لیسش میزنن و بهش محبت میکنن.

بیشتر روز رو فحش دادم، چه توی ذهنم، چه با صدای بلند و چه جا دادن فحشهای رکیک و جایگزین کردنشون با کلمات شعرهای معروف، خیلی این روزها تمرکزم پایینه و هیج چیزی نیست که بخوام بجز تمام شدن همه چیز.

نوشته شده توسط ژیلت در جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 15:50

صفحه بندی