خواهرم امروز تماس گرفت و کلی بحث و دعوا و تهدید کرد که چرا چندماه یکبار باهام تماس میگیری؛ چند سالیه که مهاجرت کرده کانادا و من نمیدونم چرا تماس نمیگیرم.
من از تماس تلفنی بیزارم، ولی فقط این دلیلش نیست؛ شاید دوباره پای این مغز ناقص در میون باشه و مشکل همون عدم رشد بخش مربوط به object permanent در مغر افلیج بعضی از adhdها باشه.
چیزی که یک عمره دیگران بعنوان بی عاطفگی و بی احساسی در خانواده پدرم ازش یاد میکنن، میتونه صرفا بخشی از یه بیماری ژنتیکی باشه چون وقتی حضورا همدیگه رو میبیننن به هیچ عنوان تظاهر نمیکنن و واقعا به هم علاقه دارن و این مسخره است.
هرزگاهی کسی یا چیزی حضورا یا تلفنی، دنیا رو با تمام بیهودگیهاش توی صورتم میکوبه تا یادم نره که انسان دشواری وظیفه است، اون هم وظیفهای که خودش انتخابش نکرده.
گفتی که "فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت"، زیبا گفتی؛ جانکاه بود، اما کوتاه نه، تا همینجا هم بلند بود، شاید هیچ کم نداشته باشد ولی تو یگانه بودنش را از کجا میدانی؟ من از بیم یگانه نبودنش فرسوده شدم، از اینکه از این دراز بی قوارهای که تو کوتاه خواندیش، به چندگانهای درازتر و بیقواره تر تبعید شوم.
من چرا باید تماس بگیرم؟ از اجبار؟ باشد.
گفت تهدید یا التماس نکردم برای اینکه زنگ بزنی، گفتم که به خودت بیای؛ گفتم خودی نمانده که به آن بیایم، همینکه این حرفم را نفهمید و گلایهاش را ادامه داد، یعنی من باید تماس بگیرم و حرف نزنم، تماس بدون حرف.
برچسب:
نویسنده: هلیا خلیلی