نمیتوانم به اتفاقی که در حال رخ دادن است نسبت خوب یا بد بدهم... از مدتی پیش شروع شد؛ جدی اش نگرفتم و پنداشتم که حسی زودگذر است مانند باقی احساساتی که از میانشان عبور میکنم ولی اینطور نبود...
هرچه پیش میرود ارتباطم با جهان اطراف
گسسته تر و اطراف و اطرافیانم محوتر و محوتر میگردند.
او چیزیست که از من در اجتماع و روابطم جا مانده است؛ چیزی که روزی به نظر میرسید با من یکی باشد اما بالاخره تضاد ما به وضوح نمایان شد و این روزها خارج از جمع چیز دقیقی را به خاطر ندارم و از بیرون میبینمش که در کنار عده ای بیگانه چون خود نشسته و حرفها و رفتارش برایم غیرقابل هضم مینماید.
در لحظه به نظرم می آید که مهمل میگوید؛ بله من او و اطرافیانش را قضاوت میکنم ولی دیری نمیپاید که برای او هم چون دیگران میگویم "به تو چه" اما انصاف نیست که در جسمی زندگی کند که روزی خانه ی من بوده است.
بر دهان و زبان آن لاشه چیزهایی میراند که برایم بی ارزش اند و البته که به زودی عادت خواهم کرد.
پیش میرود و برای او پررنگ تر میشوید، او را دوست دارید، او نیز شما را، من هم عینکم را بر میدارم و باز هم دورتر میشوم...
برچسب: گسسته,گسسته پیش دانشگاهی,گسسته گریمالدی,گسسته سازی معادلات دیفرانسیل,گسسته فار,گسسته خیلی سبز,گسسته کنکور,گسسته صفر کلوین,گسسته خوشخوان,گسسته سازی معادلات ناویر استوکس,
نویسنده: هلیا خلیلی
تاريخ: دوشنبه
19 مهر
1395 ساعت: 0:23