اواخرش تعمیرکار یک بند حرف میزد و خاطره ای تعریف میکرد؛ فقط میفهمید خاطره در مورد مطب چشم پزشکی است و اما چیزی که به وضوح میشنید این بود که تعمیرکار با تاکید و تکرار و هیجان میگفت "تو نمیبینی" و مدام میخندید و میگفت "تو نمیبینی"؛ او هم در جوابش سعی میکرد لبخند بزند.
وقتی از ساختمانی که مغازه ی تعمیرکار در آن بود بیرون آمد احساس کرد که واقعا نمیبیند؛ حداقل درصد زیادی از چیزهایی را که قبلا میدیده است. به راه افتاد...
برچسب:
نویسنده: هلیا خلیلی