خرید بک لینک
کیس کامپیوترش را به تعمیرکار نشون داد؛ حرف میزدند ولی چندان متوجه حرفهای خودش و تعمیرکار نبود.

اواخرش تعمیرکار یک بند حرف میزد و خاطره ای تعریف میکرد؛ فقط میفهمید خاطره در مورد مطب چشم پزشکی است و اما چیزی که به وضوح میشنید این بود که تعمیرکار با تاکید و تکرار و هیجان میگفت "تو نمیبینی" و مدام میخندید و میگفت "تو نمیبینی"؛ او هم در جوابش سعی میکرد لبخند بزند.

وقتی از ساختمانی که مغازه ی تعمیرکار در آن بود بیرون آمد احساس کرد که واقعا نمیبیند؛ حداقل درصد زیادی از چیزهایی را که قبلا میدیده است. به راه افتاد...

نوشته شده توسط ژیلت در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:18

صفحه بندی