همیشه دوست داشتم نباشم ولی هیچگاه تا به این اندازه از بودن بیزار نبودم.
زندگی روزها را نزیستن و شبها را گریه کردن است، پوچ بودن است.
زندگی برایم رنج بیهودگی خواهشهای درونی و فشار سلطه جویی و بیزاری دیگران است.
این روزها به معنای واقعی کلمه ناتوانم؛ اختیار برای من شوخی بی مزه و کشداری است که بجز افزودن بار مسئولیت بر بارهای دیگر مرا سودی نبخشیده است.
من آینده ای ندارم؛ همینطور گذشتهای.
کاش میشد انسان ترسو از فرط بزدلیهایش میمرد، ولی بشر اینگونه است که هرچه بزدلتر ماناتر...
برچسب:
نویسنده: هلیا خلیلی