در میان معنای زندگی، آنچه بیش از هر چیز دوست داشتم، مرگ بود. در هر غم و شادی و هر بدست آوردن و از دست دادنی، نام مرگ مثل صدای رهایی بخش زنگ آخر مدرسه و فراغت از "زحمت" است؛ برای کسی که بازی کردن را دوست ندارد، هر دویدنی، هر باختی و حتی هر بُردی چیزی جز زحمت مضاعف نیست.
آیا کسب دانش بد است؟ نه، ولی نیاز نداشتن به کسب علم و تعالی بهتر است. آیا نیاز به تکامل،ارتقاء و بهتر بودن بد است؟ نه، ولی "نیاز" نداشتن بهتر است.
شاید برای عدهای غمناک به نظر برسد ولی مرگ... عشق، رهایی و زیبایی است.
اینها زمانی به ذهنم رسید که از من پرسید: اگر الان بمیری از چی بیشتر حسرت میخوری؟
جوابم این بود: هیچی. درباره گذشته اونچه فهمیدم و در توانم بود رو انجام دادم، اونچه فهمیدم و در توانم نبود رو هم نتونستم انجام بدم، اونچه نفهمیدم هم که اصلا مطرح نبود، حال حاضر مهمه که قراره با مرگ ازش رها بشم و آیندهای که من توش نباشم زحمتی هم برام نداره که توی فکر و حسرتش باشم.
برچسب:
نویسنده: هلیا خلیلی