خرید بک لینک

هر روز تنهاتر میشم، با اینکه خیلی وقته که بیش از اینش دیگه از بیرون معلوم نیست.

همون تعداد کمی که بودند هنوز هستند و من یاد میگیرم که کمتر خودم رو ابراز کنم؛ فرسایشیتر زندگی کنم تا برای دلخوشی دیگران بیشتر زنده بمونم؛ یاد میگیرم که سپاسگزار باشم و نباشم یا باشم و خدمتگزار باشم.

روزهای طولانی، شبهای کوتاه، دوست دارند شخصیتی رو که از من میبینند، نه خود منو. دایره روابط که کوچک میشن، وقتی اضافیها رو کنار میزنی، زمان آرامش و تنهایی بیشتره ولی کسی که بشه دریدش در این دایره نمیگنجه؛ دوستدار تو هستند و تو دوستدار اونها، پس دریده میشی از درون، بی صدا، یاد میگیرم که بیشتر سکوت کنم.

باید کمتر حرف بزنم، روزی دوتا اسپرسو بیشتر نخورم، موقع پیاده روی سیگار نکشم، نباید سیگاری باشم من نفسم در نمیاد. نصیحت بیخود نکنم واژگون رو، وقتی میدونم خودش بهتر میدونه، اصلا کی گفته منی که توی تاریکی نشستم، به واسطه دیدن نوری که گاهی به نوک انگشت شست یکی از پاهام میتابه باید کسی رو نصیحت کنم؟

سکوت خوبه، یاد بگیرم بیشترش کنم، گفت هر رنجی چیزی به آدم میگه؛ میگه که باید تغییری ایجاد کنی توی زندگیت ولی انگار رنجهای این دوره من حرفی ندارند برای گفتن، بی زبون و گنگ هستتد.

فکر کن این من باشم و برگردی به خونه و ببینی دمپایی رو فرشیت رو جویدم و رنده کردم، رو تختت شاشیدم، قرصاتو برداشتم و تیکه تیکه کردم ولی چون تلخ بودن نخوردم که بمیرم و حالا با خوشحالی رو به روت ایستادم، از دیدنت خوشحالم، خیلی منتظرت بودم، این لبخند همیشگی تقدیم به تو، منتظرم بغلم کنی زود باش. برات دم تکون میدم، یالا زود باش.

نوشته شده توسط ژیلت در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 14:51

صفحه بندی