احساس پیری میکنم.
چند وقت یکبار همه درها به روم بسته میشه، به شکلی که دیگه از امیدوار بودن و ناامید شدن هم خسته شدم؛ خوب میدونم که میگذره و من ارتقاء پیدا میکنم بعد از این سختیها، ولی از این هم خستهام؛ ارتقاء وقتی میتونه با یک اشتباه یا حداقل یک سلسه اشتباه پس گرفته بشه و جاش رو بده به همون گهی که بودی چه فرقی میکنه؟ مگه میشه اشتباه نکرد؟ کدوم اختیار؟
بعد از حدود ۶ سال دارم دوباره سیگار میکشم؛ حالم هم ازش به هم میخوره، ولی میکشم. اون زمانی که روزی دو سه پاکت و گاهی چهار پاکت میکشیدم و داشت منو میکشت سگش شرف داشت به زیر یه پاکتی که الان میکشم، چون اون موقع دوست داشتم و میکشیدم ولی الان حالم ازش به هم میخوره.
من برای چی اینجام؟ برای اینکه گاهی با شوق به یکی بگم که فلانی من چند ساله سیگارو ترک کردم و اصلا اذیت نشدم و الان اصلا کشش ندارم بهش و از بوش حالم به هم میخوره و تو هم میتونی و بعد از یه مدت دوباره سیگار بکشم، من اینجام تا حرف نزنم؛ باید ببندم.
خیلی کار میکنم، قاعدتا نباید مشکل مالی داشته باشم ولی اینطور نیست؛ پول به هیچ جام نیست ولی سخته مسئولیت داشنن. کاش لاتاری در اومده بودم و از این باغ سرسبزی که تبدیلش کردن به 1 عمومی میرفتم؛ نه که با رفتم کل مشکلاتم حل بشه نه، چون من خود مشکلم، ولی راحت تر میشد، حداقل برای غیر از من.
برچسب:
نویسنده: هلیا خلیلی