باید رفت...
جایی باید باشد که آدمها اگر هم خوب نیستند از اینکه مسائل شخصیت را بهشان میگویی یا نمیگویی در عذاب نباشی.
با یک حساب سر انگشتی از اولِ بودن تا به حال؛ به این نتیجه میرسم که هیچ یک از اطرافیانم هرگز برای بودنم آنقدر ارزش قائل نبوده اند که هر جور که خواستند قضاوتم نکنند. چه آنهایی که هیچوقت مسئله ی شخصی ای از من نشنیدند چه اندک افرادی که بدون سانسور و از سر ناپختگی چیزهایی را بهشان گفتم... در هر دو صورت بازنده منم.. نباید به کسی اطمینان بدهم که همه جوره قبولش دارم یا هیچگاه از او نمیرنجم، چرا که این را از خوبی من یا خودش نمیداند بلکه صرفن به حساب پستی شخصیت و فرومایگی نفس من میگذارد.
همین که از بودنت اطمینان پیدا کردند به دنبال نقطه ضعفهایت میگردند، یک بازی قدیمی... از تو استفاده میکنند، تمام خلاء هایشان را پر میکنند و زمانی که دیگر نیازی به تو نداشتند به صرف آخرین مصرف زیر پایت را خالی میکنند و سعی میکنند پایینت بکشند، مسخره ات کنند و از این طریق اعتماد به نفس خودشان را بالا می برند. اوه... چه پیروزی با شکوهی...
به خوب بودنم هیچ اطمینانی نیست ولی در اینکه از آدمها متنفرم شک ندارم.. یکی یکیشان، با هر جنسیتی... چه جان سختی دارم که سالهاست در حال مصرف شدن توسط دیگرانم اما تمام نمیشوم.
همیشه به دیگران بی قید و شرط کمک کردم. به یاد ندارم که کسی از من تقاضای کمک کرده باشد و نه گفته باشم، البته این دلیل بر خوب بودنم نیست... بدون استثناء از همه ی آدم ها تنفر دارم.. مصرفم میکنند...
آدم ها بی آنکه دلیلی داشته باشند عوضی، دو رو، دروغگو، بی تربیت و خیلی چیزهای دیگری که نیستم میخوانندم.. بی دلیل پشت سرم میخندند، حرف میزنند... دارند، دلیل دارند ولی برای من قابل هضم نیست.
تمام تلاشم بر این است که زندگی سرد و بی تفاوتم را در جایی دیگر ادامه دهم... به دور از هر حاشیه، ارتباط صمیمی یا قضاوتی به کار هنری ام بپردازم... نیازی نباشد به خاطر رضایت دیگران لبخند به لب داشته باشم، تایید یا ردشان کنم یا اینکه چیزی را توضیح دهم...
باید برگردم به غار خودم و تنها ادامه بدهم... خاک بر سر مایی که قسمتیش را من تشکیل داده ام... برگرد و قبل از اینکه تاریخ مصرف روی خوشت تمام شود، قبل از اینکه همه چیز را به روی دیگران بیاوری و بعد کنارنشان بزنی برگرد. تنها ادامه بده..
آی آدمها... از همه تان متنفرم...
باز می دارم دهان، با چشم از وحشت دریده...
سایه هاتان را ز راه دور دیدم...
برچسب:
نویسنده: هلیا خلیلی