خرید بک لینک

خواهرم امروز تماس گرفت و کلی بحث و دعوا و تهدید کرد که چرا چندماه یکبار باهام تماس میگیری؛ چند سالیه که مهاجرت کرده کانادا و من نمیدونم چرا تماس نمیگیرم. من از تماس تلفنی بیزارم، ولی فقط این دلیلش نیست؛ شاید دوباره پای این مغز ناقص در میون باشه و مشکل همون عدم رشد بخش مربوط به object permanent در مغر افلیج بعضی از adhdها باشه. چیزی که یک عمره دیگران بعنوان بی عاطفگی و بی احساسی در خانواده پدرم ازش یاد میکنن، میتونه صرفا بخشی از یه بیماری ژنتیکی باشه چون

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 13:15

هر دم در این مطلب، جزئیات مربوط به «هر دم» ارائه شده است. html>  صدایم زد تا به اتاقش بروم، میخواست خصوصی صحبت کند؛ در چند ماه گذشته اولین بار بود که این میزان آگاهی را در چشمانش میدیدم، خبری از آن مردمکهای خالی و عدم تمرکز نبود.بلند شد و به آرامی لبه تخت نشست، آرام صحبت میکرد تا هرچه خصوصی تر حرفهایش را با من در میان بگذارد. اگرچه فرزند آخرش هستم، او همیشه مهمترین مسائل را با من در میان میگذارد چرا که من را منطقی تر و محکم تر از باقی بچه‌ایش میدان و حالا هم با تکیه بر همین آگاهی همیشگیش بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 20:55

ددلاین / خطِ مُرده گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «ددلاین / خطِ مُرده». ساعت تقریبا صفر است. برای رفتن به داروخانه یک مسیر دو کیلومتری را پیاده میروم و سر راه یک پارک شیک و زیبا هست که اگر از وسط آن عبور کنم، علاوه بر اینکه از میان سبزی درختان و چمنها میگذرم، میتوانم از هوای تازه و رطوبت حوض بزرگی که در آن بین ساخته شده است هم استفاده کنم و سریعتر هم به مقصد برسم؛ اما من پارک را دور میزنم. از میان پارک نمیگذرم، چراکه دیدن روابط ناسالم دختران و پسران نوجوان مسخ شده، گل کشیدنهایشان و شنیدن لحن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 20:55

Those damn object's آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «Those damn object's» را در ادامه بخوانید. خواهرم امروز تماس گرفت و کلی بحث و دعوا و تهدید کرد که چرا چندماه یکبار باهام تماس میگیری؛ چند سالیه که مهاجرت کرده کانادا و من نمیدونم چرا تماس نمیگیرم. من از تماس تلفنی بیزارم، ولی فقط این دلیلش نیست؛ شاید دوباره پای این مغز ناقص در میون باشه و مشکل همون عدم رشد بخش مربوط به object permanent در مغر افلیج بعضی از adhdها باشه. چیزی که یک عمره دیگران بعنوان بی عاطفگی و بی احساسی در خانواده پدرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 20:55

در زندگی چیزی را بدست نیاوردم مگر زمانی که از داشتنش ناامید شدم.

این طرز تهیه موجودی است که نه به داشته‌هایش حسی دارد و نه به آنچه که ندارد.

نوشته شده توسط ژیلت در شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 20:45

کدام دیوانه ایست که نیمه‌های شب، لُخت و پاد به دست در حمام تاریک، روی چارپایه نشسته باشد و از چت جی پی تی دعای پیش از خواب مسیحیان و یهودیان را درخواست کند، بخواند و چند قطره‌ای اشک بریزد؟رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم...درب حمام تاریک را باز میکنم، در ادامه تاریکی این خانه، سگی خواب‌آلود به انتظارم نشسته است.نوشته شده توسط ژیلت در شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 20:45

خواهرم امروز تماس گرفت و کلی بحث و دعوا و تهدید کرد که چرا چندماه یکبار باهام تماس میگیری؛ چند سالیه که مهاجرت کرده کانادا و من نمیدونم چرا تماس نمیگیرم.من از تماس تلفنی بیزارم، ولی فقط این دلیلش نیست؛ شاید دوباره پای این مغز ناقص در میون باشه و مشکل همون عدم رشد بخش مربوط به object permanent در مغر افلیج بعضی از adhdها باشه.چیزی که یک عمره دیگران بعنوان بی عاطفگی و بی احساسی در خانواده پدرم ازش یاد میکنن، میتونه صرفا بخشی از یه بیماری ژنتیکی باشه چون وقتی حضورا همدیگه رو میبیننن به هیچ عنوان تظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 20:45

خیلی وقته راهمو گم کردم، من واقعا همون کسیم که وقتی راهشو گم میکنه سریعتر میره.

از هر طرف که رفتم، جز رفتنم نیافزود...

نوشته شده توسط ژیلت در دوشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: پنجشنبه 18 مرداد 1403 ساعت: 11:03

هنوز تمایل عجیبی به فحاشی و ناسزا گفتن دارم. دکتر چند ماه پیش بهم گفت که مشکلی نداری فقط دیواره قلبت یکم ضخیم شده و البته چیز مهمی نیست، احتمالا بخاطر زندگی نشیمنی و زیاد پشت سیستم نشستنه. یه فکر شبه علم طور از ذهنم رد شد که شاید دلیل این بی حسی و شاد و غمگین نشدنم شاید ضخامت دیواره قلبم باشه. حرف مفت شاید.حوصله هیچ آشنایی رو ندارم، حال حرف زدن با مردم رو ندارم، امروز برای اینکه به یه مغازه دار که میشناختمش سلام نکنم یه خیابون زودتر از مسیر اصلی پیچیدیم داخل و چندتا خیابون فرعی رو که رد کردم یه نوزاد گربه پیدا کردم که داشت کور میشد، یه چشمش بسته بود و پر از عفونت بود و مورچه ها دورش میچرخیدن و انتظار مرگش رو میکشیدن. وقتی بهش رسیدم تلو تلو خودشو بیم دوتا کفشام رسوند و چند بار صدا داد و خوابید؛ برداشتم بردمش دامپزشکی که همیشه سگهای خودمو میبرم، عفونت چشمشو خالی کرد، قطره ریخت براش و کلی شیر بهش دادم خورد و الان هم میبینه و هم راحت میخوره و میخوابه. سگهام هم لیسش میزنن و بهش محبت میکنن.بیشتر روز رو فحش دادم، چه توی ذهنم، چه با صدای بلند و چه جا دادن فحشهای رکیک و جایگزین کردنشون با کلمات شعرهای معروف، خیلی این روزها تمرکزم پایینه و هیج چیزی نیست که بخوام بجز تمام شدن همه چیز.نوشته شده توسط ژیلت در جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 15:50

دارم روی پشت بام قدم میزنم، سیگار میکشم و gloomy sunday از دیاماندا گالاس رو گوش میکنم. ماه تقریبا کامله و زندگی تقریبا پوچه.چیزی برای گفتن ندارم تقریبا و تقریبا زندهام.تقریبا هیچ اتفاق جدیدی نیافتاده و روزها پشت سر هم شب میشن و من از فستینگ، تناسب اندام تقریبی و خواب تقریبا منظم راضیم، درواقع از نداشتنشون ناراضی نیستم و این شاید بتونه به معنی رضایت باشه؟آرامش دارم گاهی و این روزها بیشتر از گذشته احساس میکنم که بر خلاف گفته اکثر انسانها، زندگی اصلا کوتاه نیست، بلکه به طرز کسالت باری طولانی و طاقت فرسا است.نوشته شده توسط ژیلت در شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 13:12

خیلی تلاش کردم توی زندگی آدم شادی باشم.صبح زود بیدار میشم، صبحانه میخورم، داروهام رو میخورم و کمی زیر آفتاب قدم میزنم. کلا غذای سالم میخورم. نه به الکل و دراگ، آهنگ شاد و پر انرژی گوش میدم، فکرای منفی نمیکنم، اینستاگرام و ایکس رو مدتیه پاک کردم و کلا اخبار و خزعبلات تکراری و نشخوار هزارباره کسانی که توشون فعالیت میکنند رو دنبال نمیکنم. بحث و درگیری و وراجی و بگو مگو و قهر و انرژی منفی و آدم سمی توی زندگیم جایی نداره ولی...ولی من یه زبالهام، یه زباله پیر و غمگین و باید اینو بپذیرم. من تفاله خودمم، تفاله چیزی که شاید از همون اول هم چیزی نبوده، من واقعا هیچم، حتی حضور هم ندارم.گرچه نسبت به درهای که یه زمانی توش بودم، الان روی قله ایستادم ولی توی جهنم این فراز و نشیبها خیلی به چشم نمیاد. اینها رو باید بپذیرم چون به نظر نمیاد که کیفیت اوضاع از پوچی و بیهودگی این روزها فراتر بره و اگر هم بره، جای خوشحالی نیست چون خوب میدونم که دوباره بر میگرده. غمگین؟ من حتی غمگین هم نیستم...Hello darkness, my old friendI've come to talk with you againنوشته شده توسط ژیلت در شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 19:40

از جمع خوشم نمیاد، ولی آدم نمیتونه فقط یه نفر رو برای ارتباط انتخاب کنه، درواقع تو داری یک نفر رو با جمعها و آدمهایی که دوست داره انتخاب میکنی، و حق هم داره یه نفر چون همه نمیتونن مثل تو مدت زیادی رو بدون ارتباطات بگذرونن و به یکی مثل تو نگن منزوی و اسکیزوئید. شاید هم باشم ولی اینطوری راحتم.از جمع خوشم نمیاد، تنها راه توی جمع بودن برای من داشتن یه دوست برونگرا و آشنا شدن و ارتباط پیدا کردن با دوستان زیادیه که داره، آدمهای برونگرا هم بخاطر نیاز شدید به بودن در جمع هیچوقت به اندازه یه درونگرا توی انتخاب دوست حساسیت به خرج نمیدن و این برای من خبر خوبی نیست.از جمع خوشم نمیاد چون معمولا یا معاشرتی به نظر میام یا بخاطر برخورد خوبم ناخواسته اطرافیان رو جذب میکنم و دلشون میخواد ارتباط نزدیکتر و صمیمانهتری باهام داشته باشن و این یعنی شروع دردسر.از جمع خوشم نمیاد چون اگه نخوام ارتباطاتم رو گسترش بدم باید ثابت کنم که احساس برتری به بقیه ندارم، باید ثابت کنم که به نظرم آدمای خوبی هستند و فقط من دوست ندارم باهاشون ارتباط داشته باشم و خیلی وقته که اثبات کردن جایی توی زندگیم نداره. میخوام تنها باشم، کاش مردم باور میکردن که من گاهی خیلی دوستشون دارم، ولی از فاصله زیاد. خیلی زیاد.نوشته شده توسط ژیلت در چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 20:14

احساس پیری میکنم.چند وقت یکبار همه درها به روم بسته میشه، به شکلی که دیگه از امیدوار بودن و ناامید شدن هم خسته شدم؛ خوب میدونم که میگذره و من ارتقاء پیدا میکنم بعد از این سختیها، ولی از این هم خستهام؛ ارتقاء وقتی میتونه با یک اشتباه یا حداقل یک سلسه اشتباه پس گرفته بشه و جاش رو بده به همون گهی که بودی چه فرقی میکنه؟ مگه میشه اشتباه نکرد؟ کدوم اختیار؟بعد از حدود ۶ سال دارم دوباره سیگار میکشم؛ حالم هم ازش به هم میخوره، ولی میکشم. اون زمانی که روزی دو سه پاکت و گاهی چهار پاکت میکشیدم و داشت منو میکشت سگش شرف داشت به زیر یه پاکتی که الان میکشم، چون اون موقع دوست داشتم و میکشیدم ولی الان حالم ازش به هم میخوره. من برای چی اینجام؟ برای اینکه گاهی با شوق به یکی بگم که فلانی من چند ساله سیگارو ترک کردم و اصلا اذیت نشدم و الان اصلا کشش ندارم بهش و از بوش حالم به هم میخوره و تو هم میتونی و بعد از یه مدت دوباره سیگار بکشم، من اینجام تا حرف نزنم؛ باید ببندم.خیلی کار میکنم، قاعدتا نباید مشکل مالی داشته باشم ولی اینطور نیست؛ پول به هیچ جام نیست ولی سخته مسئولیت داشنن. کاش لاتاری در اومده بودم و از این باغ سرسبزی که تبدیلش کردن به مستراح عمومی میرفتم؛ نه که با رفتم کل مشکلاتم حل بشه نه، چون من خود مشکلم، ولی راحت تر میشد، حداقل برای غیر از من.نوشته شده توسط ژیلت در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:24

امشب وقتی داشتم قدم میزدم و سیگار میکشیدم، برای اولین بار به خودم حق دادم، بدون خجالت، بدون شرم و حتی شاید بدون دلسوزی.به خودم حق دادم برای تمام کارهایی که توی زندگیم کردم تا الان؛ بخاطر بد بودنهام، زبالهگی کردنهام، تلف کردنهام، برای ندونستنهام، بی حواسیهام، دوست نداشتنها و بیعاطفه بودنهام؛ برای همهشون به خودم حق دادم؛ برای خرد کردن اون همه چراغ نوی پارک شهرک با شیشه نوشابههای خالی درب سوپرمارکت، برای شکستن سنگ نمای بزرگ تکیه داده شده به دیوار مسجد، برای بارها دزدی کردنم از فروشگاه شهرک و دزدیهای ریز و درشت دیگه، یا پنچر کردن ماشینها، دزدیدن و دور انداختن الامبی ماهواره همسایه، خالی کردن پولهای صندوق صدقات پلاستیکی خونه بغلی، برای مواد، نشئهبازی، قرص و حرص زدن برای نشئگی بیشتر، الکل، دروغهای بیشمار، آزار خونواده، خودزنی، بدبینی... سنجاقی که توی دستم فرو کردم، تیزبری که روی صورتم کشیدم و گفتم شاخه درخت بوده، برای حریص و طمعکار بودنم، برای حسادتم به کسانی که بهم حسادت میکردند، برای بدخواهیهام و امن به نظر رسیدنم در حالی که به سختی خودمو کنترل میکردم که مردم رو ندرم.حق دادم به خودم، همونطور که به همه حق میدم، من برای بی شرافتی هر کسی یک دلیل میتراشم و تبرئهاش میکنم، نیمچه آرامشم از همینه شاید؛ درگیر کسی نیستم، ولی برای بدیهای خودم دلیل خاصی ندارم چون تنها کسی که حقیقت رفتارش رو میدونم و نیت و افکارش تقریبا برام روشنه خودمم.حق میدم به خودم، شاید هم ندم، چه فرقی میکنه وقتی گذشته.میرم توی تراس سیگار بکشم.نوشته شده توسط ژیلت در چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:41

هر روز تنهاتر میشم، با اینکه خیلی وقته که بیش از اینش دیگه از بیرون معلوم نیست.همون تعداد کمی که بودند هنوز هستند و من یاد میگیرم که کمتر خودم رو ابراز کنم؛ فرسایشیتر زندگی کنم تا برای دلخوشی دیگران بیشتر زنده بمونم؛ یاد میگیرم که سپاسگزار باشم و نباشم یا باشم و خدمتگزار باشم.روزهای طولانی، شبهای کوتاه، دوست دارند شخصیتی رو که از من میبینند، نه خود منو. دایره روابط که کوچک میشن، وقتی اضافیها رو کنار میزنی، زمان آرامش و تنهایی بیشتره ولی کسی که بشه دریدش در این دایره نمیگنجه؛ دوستدار تو هستند و تو دوستدار اونها، پس دریده میشی از درون، بی صدا، یاد میگیرم که بیشتر سکوت کنم.باید کمتر حرف بزنم، روزی دوتا اسپرسو بیشتر نخورم، موقع پیاده روی سیگار نکشم، نباید سیگاری باشم من نفسم در نمیاد. نصیحت بیخود نکنم واژگون رو، وقتی میدونم خودش بهتر میدونه، اصلا کی گفته منی که توی تاریکی نشستم، به واسطه دیدن نوری که گاهی به نوک انگشت شست یکی از پاهام میتابه باید کسی رو نصیحت کنم؟سکوت خوبه، یاد بگیرم بیشترش کنم، گفت هر رنجی چیزی به آدم میگه؛ میگه که باید تغییری ایجاد کنی توی زندگیت ولی انگار رنجهای این دوره من حرفی ندارند برای گفتن، بی زبون و گنگ هستتد.فکر کن این من باشم و برگردی به خونه و ببینی دمپایی رو فرشیت رو جویدم و رنده کردم، رو تختت شاشیدم، قرصاتو برداشتم و تیکه تیکه کردم ولی چون تلخ بودن نخوردم که بمیرم و حالا با خوشحالی رو به روت ایستادم، از دیدنت خوشحالم، خیلی منتظرت بودم، این لبخند همیشگی تقدیم به تو، منتظرم بغلم کنی زود باش. برات دم تکون میدم، یالا زود باش.نوشته شده توسط ژیلت در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲ ساعت | لينک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 14:51

صفحه بندی