چرا؟ - تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 22:42
امشب در حالی که داشتم برمیگشتم خونه و حدود ۱۰ متر تا درب آپارتمان فاصله داشتم، خیلی اتفاقی پسر لاغر اندامی که سرشو تراشیده بود و سر و وضع و لباس خیلی ترو تمیزی داشت و اون سمت خیابون حرکت میکرد توجهم رو جلب کرد؛ چند ثانیه از این جلب توجه نگذشته بود که یه دفعه رو به آسمون با تمام توان و دستهایی که کمی...
کار - تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 20:22
سخت کار میکنم. تمام روز رو، حتی گاهی شب رو.کار میکنم، نه از سر علاقه، نه از سر انگیزه و نه چندان به دنبال رفاه بیشتر.کار میکنم که فراموش کنم، اونم نه فقط گذشته رو، بلکه حال رو، آینده رو، بودن رو.نوشته شده توسط ژیلت در جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت | لينک ثابت | Adblock test (Why?)
لوح - تاریخ: 1402/1/24 ساعت: 16:15
اون لوحی هست که شما میگید سفیده؟ مال من از اولش لک داشت، اونم نه لک کوچیک.نوشته شده توسط ژیلت در سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت | لينک ثابت | Adblock test (Why?)
بزها در چراگاه - تاریخ: 1401/6/26 ساعت: 15:43
همیشه دوست داشتم نباشم ولی هیچگاه تا به این اندازه از بودن بیزار نبودم.زندگی روزها را نزیستن و شبها را گریه کردن است، پوچ بودن است.زندگی برایم رنج بیهودگی خواهشهای درونی و فشار سلطه جویی و بیزاری دیگران است.این روزها به معنای واقعی کلمه ناتوانم؛ اختیار برای من شوخی بی مزه و کشداری است که بجز افزودن ...
"ماه دَر مُشت" - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:18
با نگاهی خیره به سرامیک کف مطب و در حالی که با انگشت کوچک دست راستش به آرامی پشت دست دیگرش را میخاراند وارد اتاق دکتر میشود:_سلام دکتر.+سلام عزیزم خوش اومدی اوضاع چطوره؟_چندان خوب نیست... (نگاهش از را از کف اتاق میگیرد و به پنجره ی باز اتاق و باران خیره میشود).+حالاتی که تعریف کردی؛ صداها، تصاویر......
بعلاوۀ جغد - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:18
کیس کامپیوترش را به تعمیرکار نشون داد؛ حرف میزدند ولی چندان متوجه حرفهای خودش و تعمیرکار نبود. اواخرش تعمیرکار یک بند حرف میزد و خاطره ای تعریف میکرد؛ فقط میفهمید خاطره در مورد مطب چشم پزشکی است و اما چیزی که به وضوح میشنید این بود که تعمیرکار با تاکید و تکرار و هیجان میگفت "تو نمیبینی" و مدام میخند...
"ماه دَر مُشت" - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 23:48
با نگاهی خیره به سرامیک کف مطب و در حالی که با انگشت کوچک دست راستش به آرامی پشت دست دیگرش را میخاراند وارد اتاق دکتر میشود:_سلام دکتر.+سلام عزیزم خوش اومدی اوضاع چطوره؟_چندان خوب نیست... (نگاهش از را از کف اتاق میگیرد و به پنجره ی باز اتاق و باران خیره میشود).+حالاتی که تعریف کردی؛ صداها، تصاویر......
منحنی و سیال نه که شکسته و ترسو... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:51
از هر طرف که رفتم جز رفتنم نیفزود...
گسسته - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:23
نمیتوانم به اتفاقی که در حال رخ دادن است نسبت خوب یا بد بدهم... از مدتی پیش شروع شد؛ جدی اش نگرفتم و پنداشتم که حسی زودگذر است مانند باقی احساساتی که از میانشان عبور میکنم ولی اینطور نبود...هرچه پیش میرود ارتباطم با جهان اطراف گسسته تر و اطراف و اطرافیانم محوتر و محوتر میگردند.او چیزیست که از من در ...
گوهر - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:00
گاهی انسان ها فکر میکنند که در یک پیچدگیِ مختص خودشان گیر افتاده اند و میپندارند هیچکس از مجموعه ی کثیر انسانی؛ عذابی که متحمل میشوند را حداقل به این شکل تجربه نکرده است و نمیفهمد.به نظر میرسد که انسان ها موجودات تکراری ای هستند و از این واقعیت فرار می کنند تا مفهومی بیش از یک فعالیت و پردازش عمومی ...
تاول - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 11:01
گوجه را که حرارت بدهی پوستش بلند میشود، سیبزمینی هم همینطور و اگر زیاد بمانند پوستشان میترکد؛ حافظه ام صحنه های واضحی را جلوی چشمم میگذارد و یادآوری میکند که انسان نیز...
عاقبت نقد و نسیه - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 19:50
شخصیت بدی که نداشتم و از کودکی تا نوجوانی به داشتنش وانمود کردم محقق و مصور شد و خوبی هایی که نداشتم و از نوجوانی تا جوانی وانمود به داشتنشان کردم بغضی شدند سنگین و مستمر؛ تا به هنگام غم و شادی و بی تفاوتی گلویم را بفشارند و روزی تا لب گور بدرقه ام کنند...باید در این تنهایی آرام بلند بخندم و آواز بخ...
سگ میر - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:04
قطعیت همان چیزی است که انسان را شکننده میکند. هرچه بیشتر فکر کنی و خودت، زندگی ات و دیگران را موشکافی کنی شکننده تر میشوی.. چرا که قطعیت های بیشتری را جایگزین نسبیت هایی میکنی که حجم چندانی از ذهنت را اشغال نمیکردند. البته که این واقعیتی ناگزیر است و گاه از برخی حقیقتهای شفاف هم دل میکنی تا بتوانی ا...
فرارِ عمودی - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:04
باید رفت... جایی باید باشد که آدمها اگر هم خوب نیستند از اینکه مسائل شخصیت را بهشان میگویی یا نمیگویی در عذاب نباشی. با یک حساب سر انگشتی از اولِ بودن تا به حال؛ به این نتیجه میرسم که هیچ یک از اطرافیانم هرگز برای بودنم آنقدر ارزش قائل نبوده اند که هر جور که خواستند قضاوتم نکنند. چه آنهایی که هیچوقت...
... - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:04
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام مولونا.
پرسه های بی رنگ - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:04
ماه گذشته یک تار دیگر از موهایم سفید شد.موهای سفید همیشه بلند تر از موهای سیاه می نمایند، گویی حرفی برای گفتن دارند که چنین خودشان را به رخ می کشند.در هفته ی اخیر یک تار سبیلم به اعتراض از اینکه حالت همیشگی خود را "بی تفاوتی" میخوانم کفن پوشید.رنگ؟ نه هرگز... یک کفنِ رنگین باز هم کفن است.در مورد است...
آن روزها - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:04
وقتی که بچه بودم؛ مَردُم نبودند.
ندارد - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:04
جانم ای دل غافل.... وصل تو مشکل... نقش تو باطل.. خون شوی ای دل... خون شو دیگر ای دل من... با شما هستم.. خون شو... میشنوی؟ این همه بساط و پیشامد داشتیم ولی همینطور نشستی و به من زل زدی... بی تفاوتی ات سنگین است.. های....
شاو - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:04
انسانها يگانه حیواناتی هستند كه برنارد شاو سخت از آنها وحشت داشت، من هم به وحشت از این وحوش بی کران دچارم...
مَجازاتِ ما - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 2:03
ماها همدیگر را میشنویم، میخوانیم میبینیم ولی هیچ چیزی از همدیگر نمیفهمیم. درواقع در ارتباطات و ادراکمان تنها درگیر قسمتی کوچک از صورت مسئله ای اشتباه هستیم که نتیجه اش را به صورت مجازی کاملن درست و جامع و دقیق می پنداریم.

برچسب‌های مرتبط

گسسته پیش دانشگاهی | گسسته گریمالدی | گسسته سازی معادلات دیفرانسیل | گسسته فار | گسسته خیلی سبز | گسسته کنکور | گسسته صفر کلوین | گسسته خوشخوان | گسسته سازی معادلات ناویر استوکس | گوهر شب چراغ